تبليغاتX
به نام خالق پاییز/فصل عاشقان
























به نام خالق پاییز/فصل عاشقان

خوشا به حال ما عاشقان که اسیریم!

 

 

چشمانم تورا جست و جو می کند

 

و چشمان تو دیگری را....!

 

دیدنت برایم زیباست  و  دوست داشتنت زیبا تر...

 

کاش احساسم را می فهمیدی...

 

کاش دوست داشتنت اینقدر سخت نبود...

 

کاش لحظه ای احساس می کردم که تو هم حسی به من داری

 

اما حیف....

 

بی حسی تو از تنفرت هم عذاب آور تر است...

 

اما من با لبخند تمسخر آمیزت هم برای خود رویا می سازم!

 

رویایی به اندازه یک زندگی.... یک هوس.....

 

شاید روزی به حقیقت بپیوندد....

 

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1390ساعت 19:42 توسط مه زاد|

 

 

 

....


يك...


دو....


سه....


چندين و چند


...
هر چقدر مي شمارم خوابم نمي برد


من اين ستاره هاي خيالي را


كه از سقف اتاقم


تا بينهايت خاطرات تو جاري است


....


يادش بخير


وقتي بودي


نيازي به شمردن ستاره ها نبود


اصلا يادم نيست


ستاره اي بود يا نبود


هر چه بود شيرين بود


حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 16:45 توسط مه زاد|

 

آرزوی من این است که دو روز طولانی ...در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی

 

آرزوی من این است یا شوی فراموشم...یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم

 

آرزوی من این است که تو مثل یک سایه...سرپناه من باشی لحظه تَر گریه

 

آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده!همسفر شوی با من در سکوت یک جاده

 

آرزوی من این است هستی تو؛ من باشم!لحظه های هشیاری ، مستی تو؛ من باشم

 

آرزوی من این است تو غزال من باشی...تک ستاره روشن در خیال من باشی

 

آرزوی من این است در شبی پُر از رؤیا!پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا

 

آرزوی من این است از سفر نگویی تو...تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو

 

آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون!پیروی کنیم از عشق، این جنون بی قانون

 

آرزوی من این است زیر سقف این دنیا!من برای تو باشم ، تو برای من؛ تنها

 

آرزوی من این است...آرزوی من این است...آرزوی من این است....

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 11:42 توسط مه زاد|

تو را من چشم در راهم

 

به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟

 

دچار باید بود

 

دچار یعنی عاشق!

 

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک

 

دچار آبی دریای بیکران باشد....

 

.

.

.

حرف آخر امسال اینکه به قول ارسطو :

 

عشق حواس را از دیدن عیوب منع می کند!

 

و

 

سال نو مبارک!

 

امسال واسه من که سال خوبی نبود/ امیدوارم سال بعد خوش یمن تر باشه!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اسفند 1389ساعت 22:33 توسط مه زاد|

 

به نام من
  

 


ببین تمام من شدی


اوج صدای من شدی


بت منی‌، شکستمت


وقتی‌ خدای من شدی


ببین به یک نگاه تو


تمام من خراب شد


چه کردی با سراب من


که قطره قطره آب شد


به ماه بوسه میزنم


به کوه تکیه می‌کنم


به من نگاه کن ببین


به عشق تو چه می‌کنم؟


منو به دست من بکش


به نام من گناه کن


اگر من اشتباهتم


همیشه اشتباه کن


نگو به من گناه تو


به پای من حساب نیست


که از تو آرزوی من


به جز همین عذاب نیست


هنوز می‌‌پرستمت


هنوز ماه من تویی


هنوز مومنم به این


تنها گناه من تویی


به ماه بوسه میزنم


به کوه تکییه می‌کنم


به من نگاه کن ببین


به عشق تو چه می‌کنم ؟

 

ولنتاین همگیتون مبارک!!!


 

به امید اون روزی که همه ی عاشقا

 

لذت باهم بودنو تجربه کنن.....


نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 15:12 توسط مه زاد|

 

 

 

 

 

 

هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع نمی شود

که در همین سه واژه کوتاه:

 

                         او دوستم ندارد!

 

 

 

نوشته شده در شنبه هجدهم دی 1389ساعت 12:39 توسط مه زاد|

   

 

  خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است

 

  بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم

 

  خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان

 

  بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم

 

  خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

 

  بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

 

   خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

 

  بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟

 

  خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و

  

  رو به آسمان کن و بگو یا الله

 

  بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد

 

  خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم

 

 

بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد

 

 

  خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است

 

  چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدر کنید

 

  دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده...

 

  ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید

 

  خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است

 

   ای بنده ی من بیدار شو

 

   نمازصحبت قضامیشود  خورشید از مشرف سر بر میآورد

 

  ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟

 

  خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند...

 

               بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی

 

                                   من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار

 

               همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی

 

                                             که گویا صدها خدا داری

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت 15:45 توسط مه زاد|


 

 

توی یک دیوار سنگی


دو تا پنجره اسیرن


دو تا خسته دو تا تنها


یکیشون تو یکیشون من


دیوار از سنگ سیاهه


سنگ سرد و سخت خارا


زده قفل بی صدایی


به لبای خسته ی ما


نمی تونیم که بجنبیم


زیر سنگینی دیوار

 
همه ی عشق من و تو


قصه هست قصه ی دیدار ، آه


همیشه فاصله بوده


بین دستای من و تو

 
با همین تلخی گذشته


شب و روزهای من و تو


راه دوری بین ما نیست


اما باز اینم زیاده


تنها پیوند من و تو


دست مهربون باده


ما باید اسیر بمونیم


زنده هستیم تا اسیریم


واسه ما رهایی مرگه


تا رها بشیم می میریم ، آه


کاشکی این دیوار خراب شه


من و تو با هم بمیریم


توی یک دنیای دیگه


دستای همو بگیریم


شاید اونجا توی دلها


درد بیزاری نباشه


میون پنجره هاشون


دیگه دیواری نباشه

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 20:55 توسط مه زاد|

 

 

دخترک خنده کنان گفت که چیست


راز این حلقه ی زر


راز این حلقه که انگشت مرا


این چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره ی او


این همه تابش و رخشندگی است


مرد حیران شد و گفت :


حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است

 

همه گفتند : مبارک باشد


دخترک گفت : دریغا که مرا


باز در معنی آن شک باشد


سال ها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر


دید در نقش فروزنده ی او


روزهایی که به امید وفای شوهر


به هدر رفته ، هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای


وای ، این حلقه که در چهره ی او


باز هم تابش و رخشندگی است


حلقه ی بردگی و بندگی است

 

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar22.com

نوشته شده در پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 18:20 توسط مه زاد|

 

 

 

 

نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال


پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال


از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت


دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را


آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را


همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود


آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او


دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی


وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر


مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد بیشتر


آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد

نوشته شده در سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 16:10 توسط مه زاد|


آخرين مطالب
»
»
» آرزوی من این است....!
»
»
»
» مناجات با خدا
» دو پنجره
» حلقه
»


Design By : Pichak