به نام خالق پاییز/فصل عاشقان
خوشا به حال ما عاشقان که اسیریم!
چشمانم تورا جست و جو می کند و چشمان تو دیگری را....! دیدنت برایم زیباست و دوست داشتنت زیبا تر... کاش احساسم را می فهمیدی... کاش دوست داشتنت اینقدر سخت نبود... کاش لحظه ای احساس می کردم که تو هم حسی به من داری اما حیف.... بی حسی تو از تنفرت هم عذاب آور تر است... اما من با لبخند تمسخر آمیزت هم برای خود رویا می سازم! رویایی به اندازه یک زندگی.... یک هوس..... شاید روزی به حقیقت بپیوندد.... .... آرزوی من این است که دو روز طولانی ...در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی آرزوی من این است یا شوی فراموشم...یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم آرزوی من این است که تو مثل یک سایه...سرپناه من باشی لحظه تَر گریه آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده!همسفر شوی با من در سکوت یک جاده آرزوی من این است هستی تو؛ من باشم!لحظه های هشیاری ، مستی تو؛ من باشم آرزوی من این است تو غزال من باشی...تک ستاره روشن در خیال من باشی آرزوی من این است در شبی پُر از رؤیا!پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا آرزوی من این است از سفر نگویی تو...تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون!پیروی کنیم از عشق، این جنون بی قانون آرزوی من این است زیر سقف این دنیا!من برای تو باشم ، تو برای من؛ تنها آرزوی من این است...آرزوی من این است...آرزوی من این است.... به راستی صلت کدام قصیده ای ای غزل؟ دچار باید بود دچار یعنی عاشق! و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد.... . . . حرف آخر امسال اینکه به قول ارسطو : عشق حواس را از دیدن عیوب منع می کند! و سال نو مبارک! امسال واسه من که سال خوبی نبود/ امیدوارم سال بعد خوش یمن تر باشه!!! به نام من ولنتاین همگیتون مبارک!!! به امید اون روزی که همه ی عاشقا لذت باهم بودنو تجربه کنن..... هرگز حسرتی در هیچ کجای دنیا این چنین یکجا جمع نمی شود که در همین سه واژه کوتاه: او دوستم ندارد! خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است بنده: خدایا! خسته ام! نمیتوانم خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان بنده: خدایا سه رکعت زیاد است خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام آیا راه دیگری ندارد؟ خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب میکنیم بنده اعتنایی نمیکند و میخوابد خدا: ملائکه ی من ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدر کنید دلم برایش تنگ شده است، امشب با من حرف نزده... ملائکه: خداوندا دوباره او را بیدار کردیم، اما باز خوابید خدا: اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نمازصحبت قضامیشود خورشید از مشرف سر بر میآورد ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟ خدا: او جز من کسی را ندارد... شاید توبه کند... بنده ی من تو هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری توی یک دیوار سنگی دخترک خنده کنان گفت که چیست راز این حلقه که در چهره ی او همه گفتند : مبارک باشد زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر زن پریشان شد و نالید که وای
نیمه شب آواره وبی حس وحال...درسرم سودای جامی بی زوال
يك...
دو....
سه....
چندين و چند
...
من اين ستاره هاي خيالي را
كه از سقف اتاقم
تا بينهايت خاطرات تو جاري است
....
يادش بخير
وقتي بودي
نيازي به شمردن ستاره ها نبود
اصلا يادم نيست
ستاره اي بود يا نبود
هر چه بود شيرين بود
حتي بي خوابي بدون شمردن ستاره ها.

ببین تمام من شدی
اوج صدای من شدی
بت منی، شکستمت
وقتی خدای من شدی
ببین به یک نگاه تو
تمام من خراب شد
چه کردی با سراب من
که قطره قطره آب شد
به ماه بوسه میزنم
به کوه تکیه میکنم
به من نگاه کن ببین
به عشق تو چه میکنم؟
منو به دست من بکش
به نام من گناه کن
اگر من اشتباهتم
همیشه اشتباه کن
نگو به من گناه تو
به پای من حساب نیست
که از تو آرزوی من
به جز همین عذاب نیست
هنوز میپرستمت
هنوز ماه من تویی
هنوز مومنم به این
تنها گناه من تویی
به ماه بوسه میزنم
به کوه تکییه میکنم
به من نگاه کن ببین
به عشق تو چه میکنم ؟


دو تا پنجره اسیرن
دو تا خسته دو تا تنها
یکیشون تو یکیشون من
دیوار از سنگ سیاهه
سنگ سرد و سخت خارا
زده قفل بی صدایی
به لبای خسته ی ما
نمی تونیم که بجنبیم
زیر سنگینی دیوار
همه ی عشق من و تو
قصه هست قصه ی دیدار ، آه
همیشه فاصله بوده
بین دستای من و تو
با همین تلخی گذشته
شب و روزهای من و تو
راه دوری بین ما نیست
اما باز اینم زیاده
تنها پیوند من و تو
دست مهربون باده
ما باید اسیر بمونیم
زنده هستیم تا اسیریم
واسه ما رهایی مرگه
تا رها بشیم می میریم ، آه
کاشکی این دیوار خراب شه
من و تو با هم بمیریم
توی یک دنیای دیگه
دستای همو بگیریم
شاید اونجا توی دلها
درد بیزاری نباشه
میون پنجره هاشون
دیگه دیواری نباشه

راز این حلقه ی زر
راز این حلقه که انگشت مرا
این چنین تنگ گرفته است به بر
این همه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت :
حلقه ی خوشبختی است ، حلقه زندگی است
دخترک گفت : دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سال ها رفت و شبی
دید در نقش فروزنده ی او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته ، هدر
وای ، این حلقه که در چهره ی او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه ی بردگی و بندگی است

پرسه ای آغاز کردیم در خیال...دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی یک دو سالی می گذشت...یک دو سال ازعمررفت وبرنگشت
دل به یاد آورد اول بار را...خاطرات اولین دیدار را
آن نظربازی و آن اسراررا...آن دو چشم مست آهووار را
همچو رازی مبهم و سر بسته بود...چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او...هم نشین و هم زبان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی...اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر...وای از آن عمری که با او شد بسر
مست او بودم زدنیا بی خبر...دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد...گفتگوها بین ما آغاز شد
| Design By : Pichak |








